محبوبه شب
رنجم از آنپس دیگر نه تنهایی, جدایی بود و بی تابی ام نه هرگز بیکسی , بی اویی شد
به نام يگانه هستي بخش دل مي كند بهانه برايت غروب ها ميگيرد عاشقانه برايت غروب ها وقتي شفق لباس سياهي به تن كند سر مي دهد ترانه برايت غروب ها با هر نسيم در دل من زنده مي شود آن عطر دلنواز صفايت غروب ها چشمك زنان ستاره بختم فرون نشست در چشم بي غروب نگاهت غروب ها اي شهريار دولت بي انتهاي عشق دل مي كند هواي صفايت غروب ها هر بند بند اين تن رنجور و خسته ام آهنگ ني شود به نوايت غروب ها كنج خرابه يكسره آغوش مي شود چون مرغ دل پرد به هوايت غروب ها اين دختران شامي و اين قلب خسته ام با ماه كرده نقل حكايت غروب ها ديدار روي تو چون ميسر شود مرا سهل است جان كنم به فدايت غروب ها پرچم فتح و ظفر در دست تو آسمانِ پر ستاره مست تو ميروي بهر خدا كاري كني عاشقي و عشق را ياري كني جان فداي آن دلِ دربند تو آن سر سوداگر و سربند تو جان فداي آن دل دريائيت در سرت آن شور عاشورائيت خاك سرخ ميهنم مديون تو ضامن آزادي من خون تو اي شهيد غرق خون ميهنم پاسدار راه خونينت منم شاعر:
آن گاه كه تقدير نيست و از تدبير نيز كاري ساخته نيست... خواستن اگر با تمام وجود... با بسيج همه اندام ها و نيروهاي روح و با قدرتي كه در صميميت هست تجلي كند... اگر همه هستيمان را يك خواستن كنيم... يك خواستن مطلق شويم... و اگر با هجوم ها و حمله هاي صادقانه و سر شار از يقين و اميد و ايمان... پاسخ خويش را خواهيم يافت. -----
هرگز از مرگ نهراسیده ام ، اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود الهی هستیم به نیستی در برابر نیستی در برابر عظمت تو وابسته است . صدایت می زنم ، بنوازم به نیم نگاهی ، رهایم کن از این همه قفس . از این همه خاک می نویسم با خونی که در سر پنجه های تقدیرم یخ زده است . خسته ام از خاک ، از هوای متراکم پیچیده شده بر دست و پایم . خسته ام از هوای این همه اندوه ، ای خدایی که نور محضی ، رهایم کن از ظلمت نفس ، برسانم به اصل روشن خورشید . آنجا که هر ذره از وجودم در مقابلت چون گرد ناچیز نابود شوم. خدایا رهایم کن از بندی که پای عبورم را در خویش فشرده است . پروردگارا ای کهنه گوی چرخنده عجیب بالهای پروازم را در خود فرو شکسته است . عجیب بوی رکود می دهم . عجیب بوی خاک می دهد . پیوستگی شانه هایم در این قفس ، دریچه ای می جویم برای بال گشودن . دستهایم بلند میشود . رشته ای از ستارگان در انگشتانم سوسو می زنند . سجاده ی نیایشم رو به بزرگی تو گشوده و زانوان بی رمقم بر خاک ساییده می شود . کمکم کن تا از خویش ببرم . کمکم کن تا با لطف تو به هر چه هست - که نیست جز وجود تو - برسم . کمکم کن افلاک فرارویم آغوش بگشاید تا از خاک بگذریم. کمکم کن تا به آنچه که نخواستی برسم ، برسم کمکم کن ... باز هم سال به پایان می رسد و در انتظار تو خواهم ماند باز هم نوروز چه غریبه می آید سال تحویل غریبانه تر باز هم مثل همیشه باید غریبانه ترین سال زندگیم رو همانند شب یلدام در حالی شروع کنم که یه آشنای دیرین مثل تو دارم سال تحویل های گذشته رو که یادته ؟ نمی خواد بگی ، خودم میگم یادت بود اما نخواستی یادت بمونه خواستی که فراموششون کنی از یادت بردی ولی من هیچ وقت از یادم نخواهم برد باز هم سال نو باز هم نوروز باز هم سال تحویل و باز هم بدون تو و در انتظار تو چه غریبانه می گذرد ... رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود رفتم که گم شوم چو یه قطره اشک گرم من از دو چشم روشن و گریان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز روحی می شوم که شبی بی خبر ز خویش هميشه مي خواستم بي علامت سوال برايت بنويسم اما اضطراب تپش هاي ترانه كه مهلت نمي دهد ديگر برو عزيز من! دل نگران هم نباش من هم پيش از پريدن پروانه ها نخواهم مرد قول مي دهم فردا كنارهمين دفتر خيس منتظرت باشم در هر ساعت از سكوت ترانه كه بيايي مرا خواهي ديد قول مي دهم چقدر قشنگه که آدم یکی رو داشته باشه که به خاطرش زندگی کنه چقدر قشنگه بدونی که اونم فقط به تو فکر میکنه چقدر قشنگه تا میخوای حرف بزنی اسم اون رو لبات بشینه چقدر قشنگه بدون اینکه التماس توچشمات باشه هر روز بهت بگه : دوستت دارم چقدر اندوه باره اگه بدونی اونی که میخوای یکی دیگه رو دوست داره چقدر بده که بهت بگه : بدون من زندگی کن چقدر بده که آروم آروم اشکاتو ببینه و بی تفاوت بگذره چقدر بده که..... چقدر باید دلت شکسته باشه که بخوای دست به خودکشی بزنی چقدر باید با احساست بازی شده باشه که مرگ بشه آرزوت چقدر باید درداتو تو خودت ریخته باشی که بشه یه کوه درد اونوقته که به انتهای خودت فکر میکنی من ... من به اون نقطه رسیدم كاش بودي تا براي قلب من كاش بودي تا لبان سرد من كاش بودي تا نگاه خسته ام كاش بودي تا زمستان دلم كاش بودي تا فقط باور كني کاش که ای کاش ، این ای کاش ها نبود
س – مهدوي راد
بخواهيم...
پ.ن:
می خوام دوباره شروع کنم... به نوشتن...
انگار که تازه متولد شده باشم...

راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمان در ای سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود بیکاره راز ما
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
اسير غصه ي فردا نبود
زندگي اينگونه بي معنا نبود
قصه گوي قصه ي فردا نبود
بي خبر از موج و دريا نبود
اين چنين پر سوز و پر سرما نبود
بعد تو زندگی زیبا نبود


